.::آنکه دانست زبان بست، وانکه می گفت ندانست::.


+ قمار بر سرِ قصیده‌ای که بعدها غزل از آب درآمد (سید علی صالحی)

من
تنها پرستارِ بامداد و بنفشه بوده‌ام
لیلاجِ به بارانْ باخته‌ی بی‌خیالی
که از دغدغه‌ی دریاهای بی‌شماری گذشته است.


آیا همه‌ی حقیقت همین است؟
آیا واژهْ‌بازِ بزرگِ سپیده‌دَم
سرانجام
چراغی به کوچه‌ی وحشت‌نشینِ ما خواهد آورد؟


همه‌ی این حرف‌ها
هیچ کدام از منِ به بارانْ باخته‌ی بی‌خیال نبوده است.
فروغ مقصر است
دختر دریاهای دور مقصر است
دخترِ دریاهای دور ... که خیلی شاعر بود
آمده بود
روی ماسه‌های مه‌آلود نوشته بود
مهم نیست
(چراغ را می‌گویم!)
می‌خواهد بیاورد، می‌خواهد نیاورد
تو که از بلوغِ بامداد به فهمِ بنفشه رسیده‌ای
دیگر چه باختن به باد و
چه بُردن از باران!

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک