.::آنکه دانست زبان بست، وانکه می گفت ندانست::.


+ شب ادامه دارد، باید بزنم بیرون!


سه روز و چهار شبِ کامل است 
که بنا به وعده‌ی واژه‌ها 
هیچ کاری نکرده‌ام. 


هنوز 
پُشتِ همین میزِ کهنه 
دارم در غیابِ زیباترین شاعران 
پیِ اورادِ عجیبِ شبِ شفا می‌گردم. 


راهی نیست! 


همسایه‌ام خواب است 
وگرنه آواز می‌خواندم. 


سه روز و چهار شبِ کامل است 
شعری دور و بَرِ بیدارخوابیِ بی‌پایان‌ام 
پرسه می‌زند. 


خانواده‌ام خواب است 
وگرنه کلیدِ کهن‌سالِ درگاهِ گریه‌ها 
در مشتِ بسته‌ام عرق کرده است. 


نمی‌روم 
جایی نمی‌روم، 
خورشید هم دست نگه داشته است، 
تا من نخوابم 
طلوع نخواهد کرد.

 

.

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک