.::آنکه دانست زبان بست، وانکه می گفت ندانست::.


+ رویای هفتمِ‌ آن مسافرِ غمگین..!

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی وُ 
صبحِ زود 
یکی بیاید و بگوید: 
هر چه بود تمام شد به خدا ...!؟ 


تو همیشه از همین فردا 
از همین یکی دو ساعتِ بی‌رویای پیشِ‌رو می‌ترسی 
می‌ترسی از رفتن، از نیامدن 
می‌ترسی از همین هوای ساکتِ بی‌منظور، 
می‌ترسی یک وقتی دستی بیاید 
روی سینه‌ی باران بزند 
کاسه‌های خالیِ اهلِ خانه را بشکند. 


اصلا تو از شکستنِ بی‌دلیلِ دریا می‌ترسی! 


ترا به خدا نترس! 
از این که از تو سوال شود 
از این که از تو بپرسند اصلا چه کاره‌ای 
اینجا چه می‌کنی 
چرا بی‌چراغ و چرا بی چرا ...؟ 
بگو نمی‌شود یک شب بخوابی و 
صبحِ زود ... 


بعد اگر دستِ خالی به خانه برگشتی 
بگو کوپن‌های باطله را در باد نمی‌خرند 
تمام روز باد می‌آمد 
بگو بعضی از احتمالِ حادثه می‌ترسند. 


به این زمستانِ سیاه 
نایلون نبود 
خودم کنار پنجره می‌خوابم. 
کاش یک آسپرین ارزان خریده بودی! 


حواسم نبود 
روی سینه‌ام زدند 
حالا بخوابید! 


می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی و ...

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک