.::آنکه دانست زبان بست، وانکه می گفت ندانست::.


+ خداحافظ ...

خداحافظ ...

 

حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی 
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد 
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند. 
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی 
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ 
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!

 

.:: این وبلاگ دیگه به روز نمیشه ::.

 


نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شب ادامه دارد، باید بزنم بیرون!


سه روز و چهار شبِ کامل است 
که بنا به وعده‌ی واژه‌ها 
هیچ کاری نکرده‌ام. 


هنوز 
پُشتِ همین میزِ کهنه 
دارم در غیابِ زیباترین شاعران 
پیِ اورادِ عجیبِ شبِ شفا می‌گردم. 


راهی نیست! 


همسایه‌ام خواب است 
وگرنه آواز می‌خواندم. 


سه روز و چهار شبِ کامل است 
شعری دور و بَرِ بیدارخوابیِ بی‌پایان‌ام 
پرسه می‌زند. 


خانواده‌ام خواب است 
وگرنه کلیدِ کهن‌سالِ درگاهِ گریه‌ها 
در مشتِ بسته‌ام عرق کرده است. 


نمی‌روم 
جایی نمی‌روم، 
خورشید هم دست نگه داشته است، 
تا من نخوابم 
طلوع نخواهد کرد.

 

.

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ کی صبح خواهد شد؟!

آسمان از شمارش ستارگان ساده‌اش به خواب می‌رود. 

آلوی وحشی از شمارش رگبرگهای بی‌رازش به خواب می‌رود. 

دریا از شمارش موج و مَدِ خویش به خواب می‌رود. 

کوه از شمارش رویاهای بلوط‌بُنان به خواب می‌رود. 

شهر از شمارش اهل خواب، به خواب می‌رود. 

خانه از نازکایِ نبض سکوت خویش، به خواب می‌رود. 

و من از شمارش این همه هنوز

در بازیِ سرانگشتان خویش بیدارم. 

 پس کی صبح خواهد شد؟!

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک