.::آنکه دانست زبان بست، وانکه می گفت ندانست::.


+ لئونارد کوهن

دوستِ‌ عزیزی ازم خواسته بود اطلاعاتی درباره موسیقیِ وبلاگم بذارم..

چشم، اینم اطلاعات:

این آهنگِ بسیار بسیار دوست داشتنی، آهنگیه به اسمِ "به رقص آر مرا تا منتهای عشق" با شعر، آهنگ و صدای "لئونارد کوهن" در سالِ 1984

لئونارد کوهن (Leonard Cohen) در ۲۱ سپتامبر 1934 در  "مونترآل کبک" متولد شد.

کوهن شاعر، رمان‌نویس، خواننده و ترانه‌سرا هم هست. ولی شهرتش بیشتر بخاطر موسیقیشه. اون هم از نظر موسیقایى (آهنگسازى، ترکیب سازها و…) و هم در ترانه سرایى نمونه اى بارز به حساب میاد. صداش واقعا افسانه ایه..

لئونارد کوهن علاوه بر موسیقىِ فوق العاده ش، به پوشیدن لباس هاى تیره، سرودن و خوندنِ ترانه هاى غمگین و افسرده و داشتنِ صداى یکنواخت و عمیق شهرت داره.


اگه اطلاعات بیشتر و جزئی تری ازش میخوایید روی لینک "لئونارد کوهن کیست؟" کلیک کنید.

من ترانه ی کار (البته اگه بشه اسمش رو ترانه گذاشت!) رو به 2 زبان براتون میذارم.

"Dance Me to the End Of Love"

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic ’til I’m gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We’re both of us beneath our love, we’re both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I’m gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

 

"به رقص آر مرا تا منتهای عشق"

با ویولون آتشینت مرا تا انتهای عشق برقصان

در میان بیم و وحشت مرا برقصان تا امنیت مطلق

مرا چون شاخه ی زیتونی بردار  و کبوتر راهنمایم به منزل باش

تا انتهای عشق مرا برقصان

تا انتهای عشق مرا برقصان

 وقتی شهود رفتند، بگذار زیباییت را بنگرم

بگذار حرکتت را احساس کنم، همانند بابلی ها*

آرام به من نشان بده آن چه را که فقط حدودش را من می دانم

تا انتهای عشق مرا برقصان

تا انتهای عشق مرا برقصان

 برای جشن عروسی که بر پا کرده ایم مرا برقصان، مرا مدام برقصان

با محبت مرا برقصان و طولانی مرا برقصان

ما هر دو مغلوب و هر دو غالب عشق خود هستیم

تا انتهای عشق مرا برقصان

تا انتهای عشق مرا برقصان

 برای کودکانی که انتظار به دنیا آمدن را می کشند، مرا برقصان

از میان پرده هایی که بوسه های من و تو در آن خسته مانده اند، مرا برقصان

هم اینک پناهی از خیمه برپا کن، هر چند هر ریسمان آن پاره باشد

تا انتهای عشق مرا برقصان

 با ویولون گر گرفته ات مرا تا انتهای عشق برقصان

در میان بیم و وحشت مرا برقصان تا امنیت مطلق

با دست برهنه ات مرا لمس کن

تا انتهای عشق مرا برقصان

تا انتهای عشق مرا برقصان

.::دانلود آهنگ::.

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
تگ ها: موسیقی
comment نظرات () لینک

+ .:: نشانی ::.

همین جا، نزدیک به همین میلِ همیشه‌ی رفتن 
انگار که بادبادکی از یاد رفته بر خارِ خوشباور 
چشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دور 
هی بی‌قراریِ غروب را تحمل می‌کند، 
اما کمی دورتر از بادِ نابَلَد 
عده‌ای آشنا 
مشغولِ چراغانی کوچه تا انتهای آینه‌اند، 
انگار شبِ دیدارِ باران و بوسه نزدیک است. 


تو هی زلال‌تر از باران، 
نازک‌تر از نسیم، 
دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را! 
رو به آن نیمکتِ رنگ و رو رفته 
بال بوته‌ی بابونه ... همان کنارِ ایستگاهِ پنج‌شنبه، 
همانجا، نزدیک به همان میلِ همیشه‌ی رفتن! 
اگر می‌آمدی، می‌دانستی 
چرا همیشه، رفتن به سوی حریمِ علاقه آسان و 
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است! 
راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه‌ی پیچک‌پوشِ دریا نبود؟ 
پس من اینجا چه می‌کنم؟ 
از این چند چراغِ شکسته چه می‌خواهم؟ 
اینجا هیچ‌کدام از این همه پنجره‌ی پلک‌بسته‌ی غمگین هم نمی‌داند 
کدام ستاره در خوابِ ما گریان است. 


من البته آن شب آمدم 
آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ‌لعابیِ آبی 
تا همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم، 
اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و 
عَطرِ غریبی از گیسوی خیسِ تو با من نبود. 
آمدم، در زدم، بوی دیوار و دلْ‌دلِ آبی دریا می‌آمد، 
نبودی و هیچ همسایه‌ای انگار تُرا نمی‌شناخت، 
دیگر از آن همه کاشی 
از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان انگار 
هیچ نشانه‌ی روشنی نبود، 
کسی از کوچه نمی‌گذشت 
تنها مادری از آوازِ گریه‌های پنهانی 
از همان بالای هشتیِ کوچه می‌آمد، 
نه شتابی در پیش و 
نه زنبیلی در دَست 
فقط انگار زیر لب چیزی می‌گفت. 
خاموش و خسته 
صبور و بی‌پاسخ از کنار نادیده‌ام گذشت. 


آه اگر بمیرم این لحظه 
چه کبوترانی که دیگر از بالای آسمان 
به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت! 


ری‌را جان! 
میان ما مگر چند رودِ گِل‌آلودِ پُر گریه می‌گذرد 
که از این دامنه تا آن دامنه که تویی 
هیچ پُلی از خوابِ پروانه نمی‌بینم ...!

(نشانیِ پنجم، از مجموعه نشانی ها)

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ نمایش " ریچارد سوم "

به گزارش روز دوشنبه (90/09/21) خبرنگار فرهنگی ایرنا، مراسم افتتاحیه این اثر نمایشی شب یکشنبه (90/09/20)  و با حضور جمعی از هنرمندان برگزار شد، و علی رفیعی کارگردان پیشکسوت تئاتر، زنگ نمادین آغاز اجرای این اثر را به صدا در آورد.

پسیانی پیش از آغاز اجرای نمایش جدید خود گفت: امروز به امید و عشق تمام هنرمندانی که در این مراسم حضور دارند و همچنان شور و انرژی جوانی را با خود به همراه دارند به روی صحنه می روم.

حمید سمندریان، هما روستا‌، منیژه محامدی، علیرضا خمسه،‌ امین تارخ، رضا فیاضی، مجید سرسنگی، ولی الله شیراندامی، فریندخت زاهدی، علی دهکردی و تنی چند از اهالی تئاتر و سینما در مراسم افتتاحیه نمایش 'ریچارد سوم' حضور داشتند.

نمایش 'ریچارد سوم' روایت کننده داستان افراد مفلوکی است که خود را صاحب زباله دانی در نقطه ای پرت از شهر می دانند که اکنون 'ریچارد' بر آنجا حکمرانی می کند.

"آتیلا پسیانی" در این اثر نقش 'ریچارد' را بازی می کند و "صابر ابر"، محمود بهروزیان، خسرو پسیانی، ستاره پسیانی، نگار عابدی، مهدی صدر، حسن طاهری، مهدی موسی‌خانی، ‌روح اله حق گو و فاطمه نقوی دیگر نقش آفرینان این اثر نمایشی هستند.

محمد چرمشیر متن این اثر نمایشی را با اقتباسی آزاد از نمایشنامه 'ریچارد سوم' نوشته 'ویلیام شکسپیر' به رشته تحریر در آورده است.

نمایش 'ریچارد سوم' هر شب ساعت 19 ‌به مدت 75 دقیقه در تالار استاد سمندریان تماشاخانه ایرنشهر اجرا می شود.

صابر ابر، ابر ستاره ی تئاتر و سینمای ایران

 

( عکاس: سرکارخانم "مریم مجد" )

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧
تگ ها: تئاتر
comment نظرات () لینک

+ .:: زیر هشت ::.

چرا بعضی‌ها 
فرقِ میان کاه و کلمه را نمی‌فهمند؟
بعضی‌ها 
با دهان‌شان حرف می‌زنند 
با دهان‌شان می‌بینند 
با دهان‌شان می‌شنوند 
با دهان‌شان می‌بلعند 
و با دهان‌شان بالا می‌آورند: 
وِر ... وِر ... وِر ...! 
حراف و آسوده می‌آیند 
حراف و بی‌خیال زندگی می‌کنند 
حراف و باحوصله می‌میرند.


بی‌خیال داداش! 
همه‌ی ما مسافریم 
فرصتِ فهمیده‌ی ما هم 
فقط همین چند دقیقه است. 
یک عمر دنیا بر ما گریست 
یک لحظه هم ما به دنیا بخندیم. 


عجیب است 
تنها او که مخالف رودخانه شنا می‌کند 
به دریا خواهد رسید!

((شعر: سید علی صالحی _ نقاشی: منوچهر معتبر))

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ همینجوری ...

توی مطلبی که به اسم "سلام..." نوشته بودم، قید کرده بودم "به دو دلیل ..."

خیلی برام جالبه که هیچکی دلیل اول رو ازم نپرسید...

چه انتظار بیجایی..

توی دنیای حقیقی (یا بهتره بگم "واقعی") هیچکس از هیچکس هیچ سراغی نمیگیره، اینجا که یه دنیای مجازیه ...

بچه های کوچیکی توی دنیا هستن که اگه شرایطش رو پیدا میکردن هر کدومشون میتونستن یه پزشک، یه محقق یا حتی یه هنرمند بشن و به هزاران انسان خدمت کنن ولی هر روز دارن دونه دونه پرپر میشن اونم فقط بخاطر اینکه غذا واسه خوردن و آب واسه نوشیدن ندارن...

میتونید توی گوگل کلمه "سومالی" رو سرچ کنید..

نویسنده : امید ویسی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک